نام : دیوانه ای که لک زده قلبش برایتان
نام فامیل : مجنون الحسین
نام پدر :آدم
متولد:کرب وبلا
ساکن :غربت آباد زمین
شماره شناسنامه :هفتاد دو
صادره از : نینوا
همه هسنی تویی فی الجمله این و آن نمی دانم
به جز تو در همه عالم دگر دلبر نمی بینم
به جز تو در همه گیتی دگر جانان نمی دانم
به جز سودای وصل تو میان جان نمی دانم
چه آرم بر در وصلت ؟ که دل لایق نمی افتد
چه بازم در ره عشقت ؟ که جان شایان نمی دانم
یکی دل داشتم پر خون، شد آن هم از کفم بیرون
کجا افتاد آن مجنون در این دوران نمی دانم
دلم سرگشته می دارد سر زلف پریشانت
چه می خواهد از این مسکین سرگردان نمی دانم
اگر مقصود تو جان است رخ بنما و جان بستان
و گر قصد دگر داری ، من این و آن نمی دانم
چو اندر چشم هر ذره چو خورشید آشکارایی
چرایی از من حیران چنین پنهان نمی دانم
به زندان فراقت در ، عراقی پایبندم شد
رها خواهم شدن یا نی ؟ از این زندان نمی دانم
حاشا که دل از خاک درت دور شود
یا جان ز سر کوی تو مهجور شود
این دیده ی تاریک من آخر روزی
از خاک قدمهای تو پر نور شود
نصف شب این کیست
روی شانه های بوتراب
می رود تا آسمان
با های های بوتراب
این چه بغض سرگرانی هست
در بیم و سکوت
می فشارد
وسعت سنگین نای بوتراب
جای گله ز فاصله ها گریه می کنم
با نام سید الشهدا گریه می کنم....
من که تمام عمر ز داغت گریستم
در بین قبر هم چه بسا گریه می کنم....
باید هزار سال برای تو گریه کرد
قدر هزار سال تو را گریه می کنم....
من سمت روضه می روم و عابری به من
می گوید التماس دعا گریه می کنم....
تو خواستی و حاجت من شد روا حسین
بر نذرهای گشته ادا گریه می کنم....
حالا تو بخش بخش شدی حا شدی و سین........
حالا تو را هجا به هجا گریه می کنم....
تو در ازای اشک به من کربلا بده
عشق مرا پروانه مي فهمد
راز تو را جز من كه مي داند
حرف مرا جز تو كه مي فهمد
آسوده خاطر باش، من هستم
هستم، و اين بودن از آن توست
بر دار قالي تار و پوديم و
اين وصل را قاليچه مي فهمد
آرامشم مرهون باران ست
آرامشم مديون چشم توست
تو هديه اي از آسمان هايي
اين قصه را صحرا چه مي فهمد
اين عشق در رگهاي من جاري است
ريشه دوانده در تمام من
سر تا سرم سلولهاي توست
اين ماجرا را ريشه مي فهمد
آسوده باش اين عشق جاويد است
تا بي نهايت دوستت دارم
از " تو " نفس مي گيرم و زنده م
، حتي هوا اين را نمي فهمد
داغي كه بر دل داشتم حالا
پيشانيم را بوسه خواهد زد
شب تا سحر سر بر نخواهم داشت
اين سجده را سجاده مي فهمد
دردي بزرگ است اينكه مي فهمي
رنجي عظيم است اينكه مي داني
كبكي كه سر در برف دارد، خير
درد مرا " انديشه " ميفهمد
مینا فتوحی
پهلوی آسمان هم میگردد ارغوانی
همسایه باش با من خورشید نیمه شب ها
تنها تو سایه ها را تا نور میکشانی
عطشانتر از کویریم ای ابر با کرامت
وین آتش درون را تنها تو... مینشانی
که رو سیاهی ما نیز راه حل دارد
چـون زلـف تـو سـرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصــال تو نـگویـم ز کــم و بیـــــش
چـون آیـنـه خـو کـرده بـه حیرانی خویشم
لــب بـــاز نـکردم بـه خروشـی و فـغـانـی
من مـحـرم راز دل طـــوفـانـی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
یک عـمـر پـشیـمـان ز پـشیـمانی خویشم
از شـوق شـکر خند لبـش جـان نسپردم
شـرمنده ی جان و ز گران جانی خویشم
بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
چشم من است اینکه چنین پیر می شود
یک نفر بغضش گلو گیر است باز
فاطمه پروانه علی شمع شد
کز نظر هر دو جهان گم شدم
نام و نشانم ز دو عالم مجوی
کز وزق و نام و نشان گم شدم
تهی کردی مرا از خویشتن آهسته آهسنه
تو را مقصود آن باشد که قربان رهت گردم
ربایی دل که گیری جان ز تن آهسته آهسته
به غشقت دل نهادم زین جهان آسوده گردیدم
گسستم رشته ی جان را ز تن آهسته آهسته
ز بس بستم خیال تو تو گشتم پای تا سر من
تو آمد رفته رفته رفت من آهسته آهسته
بینم ز پیدا و نهان
در این دل و در پرده ی
ابر سپید آسمان
من تو باشم تو پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
که در میان تو او به جز تو حائل نیست
تگاه می کنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راهبندان را
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را
چراغ قرمز و من محو گل فروشی که
حراج کرده غم و رنج های انسان را
کلافه هستم از آواز و ساز از چپ وراست
بلند کرده کس لای لای شیطان را
چراغ سبز شد و اشک من یه راه افتاد
چقدر آه کشیدم شهید چمران را
ولی عصر ...ترافیک ...دود..آزادی...
گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را
غروب می شود و بغضها گلوگیرند
پیاده می روم این آخرین خیابان را
عزیز مثل همیشه نشسته چشم یه راه
نگاه می کند از پشت شیشه باران را
دو هفته ای است که ظرف نباتمان خالی است
و چای می خورم و حسرت خراسان را
سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز
و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را
عزیز با همه پیری عریر با همه عشق
به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را
سفر مرا به کجا می برد چه می دانم
همین که چند صباحی غروب تهران را
صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس
نگاه می کنم از پنجره بیابان را
نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است
چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را
چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است
چقدر سخت گدشتیم مرز مهران را
نسیم از طرف مشهد الرضاست ولی
نگاه کن حرم سرور شهیدان را
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
زمان چون کودکی در کوچه های خواب حیران بود
خدا در ازدحام ناخدایان جهالت گم
جهان در اضطراب و ترس در آغوش هذیان بود
صدا در کوچه های گیج می پیچید بی حاصل
سکونی هرزه سرگردان صحرا و بیابان بود
نمی رویید در چشمی به جز تردید و وهم و شک
یقین تنها سرابی در شکارستان شیطان بود
شبی رویای دور آسمان در هیئت مردی
به رغم فنته های پیش رو در خاک مهمان بود
جهان با نامش از رنگ و صدا سیراب شد آخر
محمد واپسین پیغمبر خورشید و باران بود
سید ضیاالدین شفیعی
دل از من بی قراری از من ای یار
لطافت از تو زاری از من ای یار
بسپارید امانات رضا
و اگر از تپش افتاد دلم
ببریدش به ملاقات رضا
از رضا خواسته بودم شاید
بگذارد که غلامش بشوم
همه گویند محال است محال
دلخوشم من به محالات رضا
مهتاب به حال مجتبی می گرید
در مشهد دل چه کربلایی برپاست
گویی به شهادت رضا می گرید
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
تو خود حسن خدایی و حسن در حسنی
تو که در هر وطتی شاهد هر انجمنی
به چه جرمی و چه تقصیر غریب وطنی
در شهر یکی نیست که تقصیر ندارد
کوشش مکن اینقدر به بندم بکشانی
دلداده ی تو حاجت زنجیر ندارد
وقتی که در سفره ی شاهانه ای باز است
یک بنده کم و بیش که تاثیر ندارد
گفتم که شبی با تو به خلوت بنشینم
خواب من هجران زده تعبیر ندارد
یکبار نشد زود به سوی تو بیایم
این آمدن توست که تاخیر ندارد
در سینه ز بد حالی من آه نمانده
این خسته ی عصیان به کمان تیر ندارد
جز من که خجالت زده ی شرم گناهم
در شهر یکی ناله ی شبگیر ندارد
تا آنکه من از عزت گنج تو خرابم
ویرانی من منت تعمیر ندارد
تا رحمت تو در ید پر فیض حسین است
یک بنده دگر سر به سوی زیر ندارد
پر وا مکن که بال و پرت درد می کند
می دانم اینکه بعد تماشای اکبرت
زخمی که بود بر جگرت درد می کند
با من بگو که داغ برادر چه کار کرد
آیا هنوز هم کمرت درد می کند
مانند چوب خواهش بوسه نمی کنم
آخر لبان خشک و ترت درد می کند
لبهای تو کبود تر از روی مادر است
یعنی که سینه ی پدرت درد می کند
می خواستم که تنگ در آغوش گیرمت
یادم نبود زخم سرت درد می کند
کمتر به اسب نیزه سوار و پیاده شو
زین هجمه های سنگ سرت درد می کند
وقتی هوای شهر نفس گیر می شود
به روی نیزه سرگردانی عشق

